تبليغاتX
پیر خرد یک نفس آسوده بود...
درآمد
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،

                                                     آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

-که چرا،

            -خانه ی کوچک ما

                                      سیب نداشت

*حمید مصدق

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط ياسمين |

پیش از این ها

 پيش از اين ها

پيش از اين ها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه ، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان
نقشِ روي دامن او ، كهكشان

رعد و برق شب ، طنين خنده اش
سيل و طوفان ، نعره ي توفنده اش

دكمه پيراهن او ، آفتاب
برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست

پيش از اين ها خاطرم دلگير بود
از خدا ، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بيرحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين

بود ، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم ، از خود ، از خدا
از زمين ، از آسمان ، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست

هر چه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم ،‌ كورت مي كند
تا شدي نزديك ، دورت مي كند

كج گشودي دست ، سنگت مي كند
كج نهادي پاي ، لنگت ميكند

تا خطا كردي غذابت مي كند
در ميان آتش ، آبت مي كند

با همين قصه ،‌ دلم مشغول بود
خواب هايم ، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم بارانِ گرزِ آتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشمِ خدا ...

نيّت من ، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم ، همه از ترس بود
مثل اَزبَر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت ، مثل حلِّ صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه ، در يك روستا
خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر ، اينجا كجاست؟
گفت: اينجا خانه ي خوب خداست!

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
 گوشه اي خلوت ‌، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه كرد
با دل خود ، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟اينجا ، در زمين؟

گفت: آري ، خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
 نام او نور و نشانش روشني

خشم ، نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثلِ قهرِ مهربانِ مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد
قهر هم با دوست ، معني مي دهد

هيچ كس با دشمنان خود ، قهر نيست
قهريِ او هم نشان دوستي است ...

تازه فهميدم ؛ آری  اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست

دوستي  از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر

آن خدايِ پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي ، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين ؛  با اين خدا
دوست باشم ؛ دوست ؛ پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد

مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده ، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز كفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا:
«پيش از اينها فكر مي كردم خدا ...»

 مینا  

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:56 توسط ياسمين |

روزگار ای روزگار کج مدار

روزگار

آسمانت فتنه بار است و زمینت فتنه زار

دست زرعت تخم غم پاش است و تخم دل ٬ فگار

ای عجب زین تخم کار و وا اَسَف زان تخم زار

تخم در دل ریخته ٬ از دیده روید زار زار

وه ز تو ای زارع آزرم کار

روزگار ٬ ای روزگار!

دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان

با بدان خوبی و با خوبان بدی در این جهان

چیره سازی بدسگالان را به نیکان هر زمان

تا به کی با من رقیبی این چنین چون این و آن؟

با رقیبانم همیشه یار غار

روزگار ٬ ای روزگار!

از عدم آورده اند و می برندم در عدم

زندگی راه مزار است از رَحِم در هر قدم

وندرین ره ٬ فتنه است و شور و شر ٬ اندوه و غم

در رَحِم ای کاش می دانستم این را بیش و کم

تا که می کردم رَحِم بر خود مزار

روزگار٬ ای روزگار!

چیره و با اقتدار و «ثابت و پا در رهی» !

هر قدم در رهگذارت ٬ زیر پا بینم چهی

ای که پرتو بخش سیاراتی و مهر و مهی

پرده دار آسمان و خیمه ساز شب گهی

نیست مانندت مداری بر قرار

روزگار٬ ای روزگار!

خوش بود گر با تو در یک جَلسه بنشینم به داد

تا مُدَلَّل سازم از کارت٬ کنایات زیاد

بر تو بایستی نه بر ما محشر یوم المعاد

تا مجازاتت خداوند آنچه می باید ٬ دهاد

ای پر از اسرار ٬ چرخ کج مدار

روزگار٬ ای روزگار!

باز را چنگالِ گنجشکان بیازردن چراست؟

شیر را برگو : که آهوی حزین خوردن چراست ؟

من ندانستم پس از این زندگی٬ مردن چراست ؟

با طراوت بودن و آخر افسردن چراست ؟

ای سبک بن خانه ی بی اعتبار

روزگار٬ ای روزگار!

از چه روی خوبرویان را چنین افروختی؟

کز شرارش ٬ قلب عشاق جهان را ٬ سوختی؟

از چه «عشقی»را ٬ لب آزاد گفتن دوختی؟

وینهمه سر مگو در خاطرش اندوختی؟

روزگار ٬ ای تلخ کام ناگوار!

روزگار ٬ ای روزگار!

شعر از : میرزاده ی عشقی

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:54 توسط ياسمين |

زندگی رسم خوشایندی ست

ما گره خواهیم زد

دل ها را با عشق

زندگی را با مهر


دوست عزیزم٬مینا جان٬خوش حال می شم کمکم کنید!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:53 توسط ياسمين |

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد،                         

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولي بسيار مشتاقم

که از خاک گلويم سوتکي سازد،

گلويم سوتکي باشد

به دست کودکي گستاخ و بازيگوش،

و او يکريز و پي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدين سان بشکند در من                                                                                                     

سکوت مرگبارم را…

 *دکترعلی شریعتی             

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:56 توسط ياسمين |

"خانه ی دوست کجاست؟"درفلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ٬سر به در می آورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی٬

دو قدم مانده به گل٬

پای فوٌاره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفٌاف فرا می گیرد٬

در صمیمیٌت سیٌال فضا٬خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا٬جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست"

*سهراب سپهری

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:42 توسط ياسمين |

زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد٬پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید٬نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما٬سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون٬ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است٬پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی٬دربگشای!

منم من٬میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من٬سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم٬دشنام پست آفرینش٬نغمه ی ناجور

نه از رومم٬نه از زنگم٬همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در٬بگشای٬دلتنگم

حرفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست!مرگی نیست!

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد٬سحر شد٬بامداد آمد؟

فریبت می دهد٬بر آسمان این سرخی بعد سحرگه نیست

حریفا!گوش سرما برده است٬این٬یادگار سیلی سرد زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر٬درها بسته٬سرها در گریبان٬دست ها پنهان

نفس ها ابر٬دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده٬سقف آسمان کوتاه

زمستان است

*مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:0 توسط ياسمين |

کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم٬خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو٬همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه٬محو تماشا ی نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی:

-"از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن٬

آب٬آیینه ی عشق گذران است٬

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است٬

باش فردا٬که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی٬چندی از این شهر سفر کن!"

 

با تو گفتم:"حذر از عشق؟!ندانم

سفر از پیش تو؟!هرگز نتوانم٬

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنٌای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی٬من نه رمیدم٬نه گسستم..."

 

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم٬همه جه گشتم و گشتم

حذر از عشق٬ندانم٬نتوانم!"

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب٬ناله ی تلخی زد و بگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید!

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم٬نرمیدم

¤

رفت در ظلمت غم٬آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو امٌا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

*فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:48 توسط ياسمين |

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار ميارزه.
 دلار ميارزه يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون
بستگي داره تو دست کي باشه.


A basketball in my hands is worth about $19.
A basketball in Michael Jordan's hands is worth about $33 million.
It depends whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -

 بيارزه. يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
 بستگي داره تو دست كي باشه



A baseball in my hands is worth about $6.
A baseball in Roger Clemens' hands is worth $4.75 million.
It depends on whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -

 تنيس تو دست من بدون استفاده است. يک راکت
 ميارزه. يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها
بستگي داره تو دست کي باشه.



A tennis racket is useless in my hands.
A tennis racket in Andre Agassi's hands is worth millions.
It depends whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -

يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه.
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه.



A rod in my hands will keep away an angry dog...
A rod in Moses' hands will part the mighty sea.
It depends whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -

 بازي بچگانه است. يک تيرکمون تو دست من يک اسباب
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
 تو دست کي باشه. بستگي داره



A slingshot in my hands is a kid's toy.
A slingshot in David's hand is a mighty weapon.
It depends whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -

دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
 و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه. دوتا ماهي
 باشه. بستگي داره تو دست کي



Two fish and 5 loaves of bread in my hands is a couple of fish sandwiches.
Two fish and 5 loaves of bread in Jesus' hands will feed thousands.
It depends whose hands it's in.

------------ --------- --------- --------- --------- -
پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون

همونطور که مي بيني

بستگي داره تو دست کي باشه.


As you see now , it depends whose hands it's in.
So put your concerns, your worries, your fears, your hopes, your dreams, your families and your relationships in God's hands because...
It depends whose hands it's in.


------------ --------- --------- --------- --------- -

اين پيام تو دستاي توست.
باهش چي کار مي کني؟

بستگي داره تو دستاي کي باشه!



This message is now in YOUR hands.
What will YOU do with it?

It Depends on WHOSE Hands it's in!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:55 توسط ياسمين |

گاه گاهی

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته

قصه های درهم غم را ز نم نم های باران شنیدن

بی تکان گهواره ی رنگین کمان را

در کنار بام دیدن

یا شب برفی

پیش آتش ها نشستن

دل به رویا های دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش٬رقص شعله اش تا هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:38 توسط ياسمين |